تبلیغات
چشم شیشه ای - آسمانی! ستاره‌هایت كجا رفته‌اند؟
چشم شیشه ای
دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : زیباپرست

 

 
   

دلتان برای جواد یحیوی، رضا رشیدپور، داریوش كاردان، وحید جلیلوند و ده ها نفر از این هم‌قطاران كه در ایستگاه سلیقه های نابجا، جا مانده اند بتپد. آنها نامشان مجری است؛ چه برای اجرای تلویزیون دعوت بشوند و چه در مراسم خصوصی، استودیوهای شخصی و دی وی دی های خانگی، سر درآورند؛ پس چه بهتر كه شما گنجور این سكه های ثروت شوید.

فرزاد جمشیدی

«هواللطیف الخبیر»

به جای مقدمه:

هنوز خاطره آن بعد از ظهر پاییزی از یادم نمی رود كه سجادی، معلم میانسال لاغر اندام بالا بلند شیرازی، چوب خراطی شدهك ذراعی خود را بین دو دست، رد و بدل می كرد و با صدای دو رگه تریاك نشسته اش سر اون سه تا نوجوون بچه سال دانش آموز، فریاد می كشید: «پدرتون رو در می‌آرم، آدمتون می كنم، تا كتك نخورید كه آدم نمی‌شید»!

آفتاب بی رمق آبان ماه، خودش رو به زور از تك درخت چنار كهنسال مدرسه ما، بالا می كشید و رد عبورش روی شیشه های كوچك رنگی پنجره كلاس، جا می انداخت و گله به گله، كف كلاس و روی میزهای مدرسه و گهگاه، لباس بچه ها رو نقاشی می كرد. محصل بودیم و فقط دو، سه سال با آرم شاهنشاهی بالای كتاب های مدرسه، درس خواندیم و حالا مانده بود چند سالی كه تصویر شاه و فرح، از آغاز كتاب ها ـ زبان درآورده و خنده دار ـ تصویر روزهای اول انقلاب ما را در دست دود و آتش، قاب بگیرد.

... و تا انقلاب، بی توجه به رسم تقویم ها، بهمن و بهار را با هم، همسایه كند، چند ماهی فرصت بود كه آن هم به تعطیلی گذشت و مدرسه ابتدایی «مشعل هدایت»، خیابان مختاری تهران كه ما، در آن درس می خواندیم، با چنار كهنسال و سرسره سیاه و رنگ و رو رفته و كلاس های بدون غریو دانش آموزش، تنها ماند تا دوباره بهار بیاید و نیمكت های چوبی و بی جان هم مثل درخت های ریشه در خاك، جان بگیرند، از حضور دانش آموزهای شیطان و ورپریده ای كه همه شلوغی شان، ماش در خودكار بیك كردن بود یا با صفحه وسط دفتر مشق، موشك درست كردن! كه آن هم باید درست وسط توضیح درس شاه و میهن، بخورد توی سر معلم بدقلقی مثل آقای سجادی!

یادم است آبان ماه بود؛ یك روز پنجشنبه كه ایوب می گفت، دستش گردن جمعه است و البته این، خود جوازی بود برای جدی نگرفتن درس و حضور معلم در سر كلاس!

سه نفر بودند آن سه دانش آموز كه همیشه مثل سه شاخه از یك درخت، كنار هم بودند؛ یكی شان ایوب بود، پسر حمدالله دوچرخه ساز، كه باباش با عرقچین و كم حرفی و اخمش، تو محل، معروف بود؛ البته هم اخمش و هم، صدای اذانش كه هر سحر، ول می شد تو كوچه های تنگ جنوب شهر، تا وقت ملاقات خدا را یادآوری كند.

ایکی، اكبر قاسم پناهی بود كه باباش، سرگرد ارتش بود و دو سال، غیبت او، حرف خلع لباسش را دهان به دهان، در محل می چرخاند و سومی هم من؛ عابر بی خستگی كوچه های كودكی كه هنوز هم فكر می كنم، دنیا با تمام بزرگی اش، همان خیابان باریكی است كه «امیریه» را به «شاپور» وصل می كند و در یكی از بن بست هایش، خانه پدری است كه تنها همین درس را از زندگی بلد بود و به ما، منتقل كرد: «حق الله و حق الناس و حق النفس را، بموقع، پرداخت كنید».

ایوب، با پیكری كه مداد تركش ها و تیرها، هاشورش زده بود، مكرر، مجروح شد و بالاخره، در مجنون، جا موند. پیكر ایوب را فرشته ها، تشییع كردند؛ این را قاسم می گفت كه خودش، تخریبچی بود و دل نترسش را گذاشت وسط، تا روی میدان مین را كم كند. قاسم، الان استاد دانشگاه است و با یك چشم، دانشجوهاش را نگاه می كند و هر چقدر كه دست راست مصنوعیش، سرد باشه، دلش گرمه... قاسم، یه جانبازه.

و من هم از میان همه آرزوهای پدرم كه می خواست پسرش از باشگاه فردوسی (سر مهدیخانی) كشتی گیر، بیرون بیاد، یا بشه وكیل دادگستری كه حق مظلوم را از ظالم بگیره، یا بشه روحانی كه چراغ دین تو دل مردم، روشن كنه، شدم مجری تلویزیون. حالا با خودم كشتی می گیرم؛ كلمه ها، برنده می شوند و من، بی آنكه خبر داشته باشم، یك موقع به خودم آمدم كه فهمیدم مجری تلویزیون، هم وكیله و هم روحانی... باور كردم مجری تلویزیون، وكیل بی واسطه همه مردم سرزمین خودش، به شمار می آید و همین تلویزیون، اگر درست بهار و غمخواری فراخوانده شود، منبر رسایی خواهد بود كه حوض فیروزه ای برنامه سحرش، قادر است، ده ها بحرالعلوم را در خود، جای دهد و چقدر زمان گذشت تا من بفهمم تلویزیون، دستگاهی نیست كه بیننده با یك لیوان چای، در مقابلش به خواب رود؛ تلویزیون باید مخاطب را از خواب، بیدار كند!

من، ایوب، قاسم و صدها نفر از نسلی كه ایران در فریاد آزادیخواهی خودش در سال 57، بیرون داد، با تركه آقای سجادی، آدم نشدیم! معلم ما مهربان بود. معلم ما تركه تنبیه به دست نمی گرفت. معلم ما، مشق های پرمشقتمان را با خودكار قرمز بی تفاوتی، خط نمی كشید؛ معلم ما، انقلاب بود.

آقای دكتر دارابی!

سلام

این نامه، رنگ روزهای آخر زمستان را به خود گرفته و همچون آدم سرما زده ای كه دستان خودش را «ها» می كند و به گرمی نشسته در پشت در منزل، امیدوار است، سخت دلبسته اعتنای فرهنگی شماست؛ اعتنایی كه تار تنهایی جمعی فرهنگی را جدی بگیرد و با مضراب محبتی، بنوازد خاطر جماعتی را كه پیاده نظام، لشكر برنامه سازان سیما، محسوب می شوند و در این خط مقدم نبرد ـ بی هیچ ساز و یراقی از توجه، آموزش، همدلی و مراقبت و البته بدون افتخار و عزت ـ می میرند و فراموش می شوند... و اگر اقبال، یارشان شود كه در مثلث بدنامی، بدگمانی و بدعاقبتی، نمره اعتبار ملی شان، صفر نشود (!) دست کم از دایره دید بیننده، كنار می روند و دیگر كسی آنها را به یاد نمی آورد! نام این طایفه كه سخت ترین مسئولیت برقراری ارتباط با مخاطب را بر عهده دارند، مجری است.

عنصری كه در همه تلویزیون های دنیا، ثروت و سرمایه یك رسانه تصویری به شمار می آید؛ شخصیتی كه نماینده فضیلت های یك ملت است و به بركت آنتن های ماهواره ای (كه نمی شود چشم حقیقت بین بر آنها بست) می توان در قیاسی جهانی، قد و قواره مجری ایرانی را با دیگر مجریان، اندازه گرفت و از فاصله میان آنها ـ نه به كم توانی و كم هوشی و كم دانشی، مجری خودمان ـ كه از پایگاه حمایتی و دست ارزشگذاری كه پشت و پناه دیگر مجریان در تلویزیون های جهان است (و در تلویزیون ما نیست!) از فقدان توجه رسانه ملی ما، نسبت به این گنجینه های فرهنگ و هنر، كه نامشان مجری است؛ غصه خورد.

آقای دكتر دارابی!

روز سه شنبه، دوم شهریور ماه سال 1389 به اتاق معاون سیما آمدید. این سیزده طبقه آجر سه سانتی سیما، مادر مهربانی است كه بسیاری از تولیدگران تلویزیون را در آغوش گرفته. همه طیف ها، فكرها و سلیقه ها، زیر همین سقف رشد كرده و بالیده اند و نیست در قبیله برنامه سازی سیما، همكاری كه هفته ای چند بار، پایش به این سرای سختكوشی، باز نشود و باز، حدیث غمبار عده ای را بشنوید كه نامشان مجری است و هر چند، جدیت پخش و ارایه یك برنامه تلویزیونی با حضور آنها آغاز می شود، كسی ایشان را جدی نمی گیرد!

شما با تلویزیون، و مقوله مظلوم فرهنگ و ارتباط بیگانه نبودید. از همان عهد جهاد سازندگی و جهاد مدارس كشور را یادمان هست تا رسیدن به صندلی معاون پارلمانی صدا و سیما و دست گرفتن امور شهرستان های این سازمان... تا قائم مقامی رادیو و تلویزیون و به جا گذاشتن نمایه مطلوبی از حضور فرهنگی؛ بنابراین، می توان قد كشید. آری، وقتی اصحاب مطبوعات و خبرگزاری ها، معاون سیمای ما را به قلم پ‍ژوهش و درنگ انقلابی، كنار رویدادهای زمانه می شناسند كه گاه، با «زیتون سرخ» و «سیاستمداران اهل فیضیه»، رخ نمودید و گاه با «سفر كربلا» و «چكاد اندیشه».

اینها را گفتم كه بدانید آگاهم به سرّ ضمیر مدیری كه جلوتر از آنكه معاون سیما باشد، در دل برنامه سازان این قاب تماشا، به دلواپسی های فرهنگی، معروف شده و در سابقه جبهه فرهنگی اش، هم تك تیرانداز توانمندی بوده و هم، خط شكن غبار فتنه!

اما حاج علی دارابی، بد است اگر ما، دشمن خارجی را بشناسیم، اما برای تربیت سرباز و رزم آور فرهنگی و رسانه ایش نكوشیم. عیب است اگر عنوان كنیم، این رزمنده ها كه نامشان مجری است و 48 درصد از فضا و فرصت آنتن های زنده را در اختیار دارند، در هر مناسبت شادی و سوگواری، زودتر از عالم و خطیب و كارشناس، روی آنتن، به بیان احساس می پردازند، خشابشان از آموزش و عنایت و خاكریزشان از استواری و استقامت، خالی، عاری و ناتوان است!

سال ها خون دل خورده او تا اینك به عنوان معلم آموزش گویندگی و اجرا، سكه سخنم را بخرند و سوغات تجربه ام را به خانه ببرند. تمام این مدت كه سر كلاس، در مسیر دو طرفه دادن توشه و سابقه (و گرفتن اشتیاق و علاقه) حرف زدم، یاد داده و یاد گرفته ام: «گوینده ای كه متن مكتوب را به ملفوظ و مجری ای كه ملفوظ را به مفهوم، تبدیل می كند، باید در جریان «به گزینی علمی، تست عملی، آموزش و سپس، پرورش، قرار گیرد تا جرأت صحبت كردن روی آنتن را پیدا كرده و بتواند آبروی رسانه ملی را در داوری عموم مردم، حفظ كند».

در كلاس، به داوطلبان این رشته عرض می كنم كه گویندگی و اجرا هم علم است، هم فن و هم هنر؛ علم است، چون دانش و تخصص می خواهد، فن است چون با هر نوبت اجرا (و هر ماه و هر سال) حتما صفحه تجربه ای به كتاب دانایی مجری و گوینده اضافه می شود و هنر است، چون عمیقا با مهارت های ارتباطی و دانش و هنر ارتباطی در تعامل است.

از این همه سال، بوییدن گل های خرد و پوییدن راه های طلب، نكته هایی طلایی به دست آورده ام كه برای هر كدامشان می توان ساعت ها و بلكه فصل ها، با رویكردی نوآورانه سخن گفت. نظیر آنكه:

ـ هر نوبت اجرا، مثل شب خواستگاری مجری و گوینده، به شمار می آید.

ـ لحظه مرگ یك مجری، زمانی است كه دیگران هم مثل او صحبت كنند.

ـ گوینده حقیر و مجری فقیر، كسی است كه جیب دانایی او از شعر و قصه و خبر و لطیفه، تهی باشد.

ـ تحقیق و مطالعه برای مجری و گوینده مثل نفس كشیدن است.

ـ یك گوینده و مجری خوب، هیچ گاه نمی گوید همه كارها و ظرافت های اجرای گویندگی را بلدم؛ مثل یك ناجی غریق كه هیچ گاه نمی گوید از آب نمی ترسم. نام این حس عجیب، «ترس مقدس» است كه در همه رادیوها و تلویزیون های جهان از آن، به ابتدایی ترین حس احترام به مخاطب، شنونده و بیننده یاد می كنند.

آقای دكتر دارابی!

مجریان و گویندگان سازمان صدا و سیما، وظیفه انتقال دستورها و دیدگاه های سازمانی را به وجه پادگانی به عهده ندارند و هیچ گاه هم، از آن ها چیزی دیگری خواسته نشده است. وظیفه ایشان، «ابلاغ پیام» است و «ابلاغ» شرط درست رساندن پیام به شمار می آید. پس باور كنیم كه مجریان و گویندگان، «رسولان رسانه» هستند. شما را به خدا بگویید، راستی برای تربیت، حفظ، ارتقا و نهایتا گنجینه شدن و در یادها ماندن آن ها، چقدر تلاش كرده ایم؟

شما كه به معاونت سیما آمدید، حس غریبی در دل مجریان تلویزیون پدید آمد و این را می شد از پیامك های دور و دیدارهای نزدیك، دریافت؛ حسی نظیر یك آرزو كه انشاالله از این به بعد، جایگاهی برای اعتمادسازی و والایی مقام مجریان پدید خواهد آمد. اینكه میان نوآمدگان این رشته رسانه ای و پیش كسوتان، تفاوت قایل شد و این كه شكر و آجر هم، در مملكت ما طبقه بندی دارند (!) ولی مجری و گوینده، از نظام طبقه بندی شغل، بیمه، به كارگیری منضبط، ثبات شغلی و بسیار چیزهای دیگر كه می توان نام آن را آرام و امنیت گذاشت، محرومند و این حرمان، آقا و خانم مجری ما را همچون درخت های بی باغبان مانده در بیابان، به تنهایی و هجران، عادت داده و غمگنانه تر اینكه، هیچ كس این دردها را جدی نمی گیرد.

و این بیچاره ترین (مجری) مجبور است، همواره در چند ضلعی نامنظم سلیقه های كیلویی و مطالبات وجبی برخی مدیران گروه ها و تهیه كننده ها، دست و پا بزند و بدین ترتیب، یا در آشپزخانه های بی كدبانوی شبكه پنج، «دكتر نظری» شود یا در شاهنامه های بی رستم فوتبال، «فردوسی پور»! و در معنوی ترین حالت می شود «فرزاد جمشیدی» كه حكم زولبیا بامیه سیما (!) را پیدا كرده و جز، در ماه مبارك رمضان، ذایقه مدیران سازمان را برای همكاری، تحریك نمی كند!

آقای دكتر دارابی!

شما آمده اید تا به این ماجراهای تلخ، پایان دهید؛ یا نه! دست کم نخستین گام را كه برداشته اید؛ منظورم همان روز پنجشنبه، دوازدهم اسفند ماه 1389 است كه نخستین دیدار مجریان سیما با شما برگزار شد. از همین كلمه «نخستین» می شد، یقین پیدا كرد كه برای 31 سال فعالیت سیمای جمهوری اسلامی ایران، این «نخستین دیدار» چقدر تلخ و پرسش برانگیز است!

در آن نشست، هم مدارا كردید و هم مدیریت. تبسم كردید و گویا، پاره ای سخنان دل آزار را  نشنیدید. بچه های دلگیر را مثل پدری كه پس از سال ها اجاق خانه اش را روشن كند، دوباره جمع كردید. همه، گفتند و شما دیدید روی كدام بصل النخاع، دست گذاشته بودید! با این همه (و با همه تیرهای طعنه فرزاد حسنی و تلخند اقبال واحدی و ردّ غصه های در گلو مانده گیتی خامنه ای) باز شما، لوح تقدیر به دست دادید. مجریان را «نگین انگشتری» رسانه ملی، خطاب كردید. از هم افزایی، سخن به میان آوردید؛ درویشی كردید... و «هو» كشیدید بر چهره غم ها و البته، چه خوب كه برای فردای كار اجرا، از همه، یاری خواستید.

اما جناب معاون سیما!

مبادا این نهالی كه كاشته اید، در تندباد روزهای سخت و پر مشغله ای كه برایتان فراهم می كنند (!) بی مراقب و غمخوار بماند! نكند شما هم چون آقایان مهاجرانی و میرباقری (كه ذكر هر دوی ایشان به خیر باد) اسیر جلسات شوید و از یاد ببرید كه انبار مهمات شما، خطّ مقدم شما، زرّادخانه زرافشان شما، در دست همین مجریانی است كه متأسفانه، در اثر بی توجهی «به پرگویان پر غلط» تشبیه می شوند؛ مضحكه «خنده بازار» خودمان قرار می گیرند و... به قول آن شاعر بزرگ:

ـ این جویندگان شادی، در مِجری آتشفشان ها، این شعبده بازان لبخند، در شبكلاه درد... در برابر تندر می ایستند؛ خانه را روشن می كنند و ... می میرند!

اینك اگر هنوز به خصلت آن كه نام بزرگش، نام كوچك شماست (قسم به علی) كه نگذارید جریان نحس بی اعتنایی، ستاره سعد و نیكبختی مجریان را دیگر بار و دیگر بار، خاموش كند.

آقای دكتر علی دارابی، معاون محترم سیمای جمهوری اسلامی ایران!

تا دیر نشده، خانه مجریان سیما را سامان دهید. مجریان را از حیث كارآیی، طبقه بندی كنید. مراقب این آمار خطرناك باشید كه «نرخ ایام بیكاری مجریان، ده ماه است»؛ یعنی دوست مجری ما پس از یك فصل، اجرا، باید ده ماه، به انتظار بنشیند تا دوباره كاری به او، پیشنهاد شود! و این، در ادبیات كشاورزی، یعنی «علافی» و البته مجری علّاف، پایش به مراسم پاتختی و شادمانی باز، می شود!

اینجاست كه سخن اصلی ام را با شما، بازمی گویم؛ مهمترین رسالت من، در این نامه، ابلاغ همین پیام است. به خدای یگانه، سوگند، بهترین باقیات صالحات شما در پست معاونت سیما این است كه این «پست» را با «تمبر» توجه به مجریان تلویزیون، زینت دهید. در این جایگاه، برای مجریانی كه سال هاست از قاب سیما، دور مانده اند، نامه ای بنویسید.

دلتان برای جواد یحیوی، رضا رشیدپور، داریوش كاردان، وحید جلیلوند و ده ها نفر از این هم‌قطاران كه در ایستگاه سلیقه های نابجا، جا مانده اند بتپد. آنها نامشان مجری است؛ چه برای اجرای تلویزیون دعوت بشوند و چه در مراسم خصوصی، استودیوهای شخصی و دی وی دی های خانگی، سر درآورند؛ پس چه بهتر كه شما گنجور این سكه های ثروت شوید.

دكتر دارابی!

بنده، هیچ تمتعی از طواف این كلمات، برنمی گیرم، اما از شما می پرسم: آسمانی! ستاره هایت كجا رفته اند؟ راستی، برای آنها كه رفتند، چقدر هزینه شده بود و برای آن ها كه مانده اند چقدر پرچین دلسوز بر پا كرده ایم، كه به یادگار بماند و به روزگار، بپاید؟

آیا تجربه همان یك نفر مجری، (كه اقبال ملی هموطنانش را به پای صدای آمریكا، فدا كرد و نفرت ابدی را برای خود خرید) برای ما كافی نیست كه اعلام كنیم، جای این مجریان (یا به قول شما، نگین های انگشتری تلویزیون) دستان اهریمن نیست؟ و بگوییم هیچ بستانی جز همین جام جم، برای مجریان ما ـ این گل های فرهنگ و رسانه ـ مفید و موثر و امن نیست؟

آیا نباید نگران بود كه ده ها نفر از مجریانی كه از سیما به دولت رفتند و مستعجل هم بودند (نظیر زنوزی، رنجبران، بی نیاز... و حتی خود بنده نگارنده) شأنشان از مدیر روابط عمومی فلان دستگاه دولتی بودن، بسیار فراتر است؟!

یادمان بماند گفته امیر كبیر، قهرمان دوران و آینه دق ستمشاهان را كه: «اگر نیت یك ساله دارید، برنج بكارید. اگر نیت ده ساله دارید، درخت غرس كنید و اگر نیت صد ساله دارید، آدم تربیت كنید».

مجریان سیما، آدم های با عزتی هستند كه مخاطبشان از ده ها منبر، فراتر است. قدر آن ها را بدانید.

پایان نامه است، ولی من می خواهم دوباره، اولش را بخوانید و یاد قصه ما و آقای سجادی بیفتید! آدم های سیما (مجریان تلویزیون) با تركه تنبیه و صاعقه كم توجهی یا حتی تحریم(!) آدم نشده اند! پس آستین بالا بزنید تا حقوق صنفی و آینده شغلی (امروز رسانه ای و فردای حرفه ای) آنها را تأمین كنید. لطفا امر به ابلاغ فرمایید، مدیران شبكه های تلویزیونی هم مثل سید بزرگوار، عزت الله ضرغامی یا خود شما، سعه صدر، داشته باشند.

نگاه نكنید كدام مجری در كدام مجرا (به دلیل تنگنا یا اشتباه) نفس كشیده؛ از امروز، آغاز كنید. دیروز را خیلی ها، چرك و بد خط نوشتند. به همگان ثابت كنید صدا و سیما، تنها حكم را از رهبر دانای راز نمی گیرد، بلكه خودش هم، خلق محمدی(ص) دارد. پیشانی مجریان را پدرانه ببوسید و آنها را از زیر قرآن دین باوری، وطن دوستی، روحیه انقلابی و باور جهادی، به سلامت، رد كنید.

دكتر دارابی!

معلم شما، سید علی خامنه ای است. كاری كنید و گلی بكارید كه اگر معلمتان گفت: «برگه ها، بالا، وقت، تمام است» و شما دانستید كه دیگر، معاون سیما نیستید، حتم داشته باشید كه عكستان در آیینه قلب ده ها نفر، باقی خواهد ماند؛ آن ها كه نام كوچكشان «مجری» است و نام خانوادگی شان «سیمای جمهوری اسلامی ایران».

عمرتان دراز و پر گل

فرزاد جمشیدی





نوع مطلب : تلویزیون، 
برچسب ها : جواد یحیوی، رضا رشیدپور، داریوش كاردان، وحید جلیلوند، فرزاد جمشیدی، اكبر قاسم پناهی، دكتر دارابی، معاون سیما، فرزاد حسنی، شکیبا، مجریان صدا و سیما، آسمانی! ستاره‌هایت كجا رفته‌اند؟، چكاد اندیشه، سیاستمداران اهل فیضیه،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 3 خرداد 1396 09:41 ق.ظ
Hi there everyone, it's my first pay a quick visit at this website, and article is truly fruitful
for me, keep up posting these content.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 10:01 ب.ظ
I was able to find good advice from your content.
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:24 ب.ظ
What's up i am kavin, its my first time to commenting anyplace,
when i read this paragraph i thought i could also
make comment due to this good post.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زیباپرست
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی